وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى

از فاصله ای دور،ازاین سرانجام ناگستننی واز ژرفای باورهای سبز

آسما ن نیزهمانند من دلش گرفته است

قطرات اشک آسمان ،برروی گونه های خیسم می لغزند

وآمیخته باقطرات اشکم برروی زمین تلنگرمی زنند

دلم گرفته است ،همانند غروب

درونم همانند دریایی خروشان

وخسته ام ،همانندساحلی دورافتاده وتنها

خدایا

وقتی به آسمان شب می نگرم

وستارگان رامی بینم که ازدور برصورت خسته ام لبخندمی زنند

می دانم بادستهای لطف ورحمتت ستاره هارا نگاهداشته ای تا فرونریزند

وگاه که می بینی

قطرات اشک برصورت خسته ام می لغزند

ستاره ای رارهامی کنی

تا قطرات  اشک راازگونه هایم پاک کنی

وسیاهچاله ای ستاره را می رباید

تا برای همیشه نور وزیباییش، درتاریکیها محوشود

ستاره رارهامی کنی

ولی می دانی ،من ازتاریکیها هراسانم

آنجا ،شیاطین بسیارند

تابرای همیشه مرا میان  تاریکیها ی جهل و گمراهی،  محوکنند

بس برای همیشه

دل مرا نگاهداشته ای

تا هیچگاه همانند ستاره ی رهاشده درتاریکیها فرو نریزم