تو چه می اندیشی ؟

می خواستم برروی آب بنگارم

باهر تلنگرم بر پهنه ی آبی آن

جملات به تصویرکشیده نمی شد

 امابازهم می نگاشتم

بازهم وبازهم

کم کم آسمان بالای سرم

شروع به باریدن کرد

قطرات باران ،تلنگری شگرف بر پهنه ای بود که من نمی توانستم

جملات را بر  آن حک کنم

من هم همانند آسمان شروع به گریستن کردم

شب بود

تاریکی

سکوت

خیلی تنها بودم ،دلم گرفته بود

نه ،تنها نبودم

اوهم درکنارم بود

با او سخن گفتم باصدای بلند

امافقط او صدایم راشنید

هیچ کس جز او نمی توانست صدایم رابشنود

آری باصدای بلند غم را فریاد می زدم

اوتنها می شنید

وتنها دلگرمی من این بود که

او تنها می شنید

او

همان خدای مهربان و دوست داشتنیم