قلب کوچک

درمیان جنگلهای انبوه،در روزگاران خیلی دور،قبیله ای زندگی می کرد
آنان عادت به قربانی کردن ،دختران کوچک وتقدیم آن به خدایان داشتند.
یکروز قرعه به نام مایا افتاد.
اوباید ازمیان کوهستان عبور داده می شد تابه قربانگاه برسد.
مایارا برای مراسم آماده کردند ولباسهای زیبابر او پوشاندند.
اما هیچ کس نمی دانست اوبه خدایانشان اعتقادی ندارد
اوبا آن سن کمش،شبها به ستارگان چشم می دوخت وباخود می اندیشید
این آسمان ،تنها،یک خدا می تواند داشته باشد
او می دانست آن خدا،همه ی کودکان رادوست دارد
اوشاهد ،قربانی کردن دوستانش بود که چگونه جسدشان به خدایان ،تقدیم می شد
ولی او،راه فراری نداشت
لباسهایش راپوشاندن وباجمعیت بسیار زیادی به راه افتاد
اوتمام راه را باخدای خودش به صحبت پرداخت
اونمی خواست،رنج بیهوده قربانی شدن به خدایان راتحمل کند
آسمان شروع به غرش کرد وباران شدیدی گرفت
صدای غرش آسمان
وحشت رابرتن مردم قبیله انداخت،آنها به سمت خانه هایشان گریختند
اما،رئیس قبیله،مصمم به قربانی کردن مایابود
آنها به باریکه های راه رسیده بودند،دیگر آسمان هم نمی بارید
رئیس قبیله،درفکر تنبیه افراد قبیله اش بود
دستهای مایا،از دستش رهاشد،اوبر زمین افتاد
مایا،جان داده بود
هیچ کس ندانست
او ازخدا خواسته بود
هیچ وقت قربانی نشود
وهیچ وقت،دیگر میان آن قبیله بازنگردد.


براستی چه کسی ستون هایی که به وسیله آن آسمان برفراز سرمان برافرشته و استوار است را دیده است؟ خوب بنگرید. شاید بتوان دید.