وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ  فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا

 

آسمان و دریا

أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ وَالْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَيُمْسِكُ السَّمَاء أَن تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ

Tropical Paradise at Sunset

اینکه آسمان برزمین سقوط نکند

اینکه آسمان باستونهای نامرئی بناشده است

آسمان جیست؟

جولانگاه اندیشه های من، ازدیربازتاکنون

آسمان چیست،مسیرنگاه منتظرمن ،ازدیرباز تاکنون

خدایا،بسیاربه آسمانت نگریسته ام ،ازاین دورها

و فقط توانسته ام تامحدوده دیدگانم،آسمان زیبایت رانظاره کنم

خدایاچه بسیارقطرات رحمتت را، ازآسمان برسرمان باریده ای

آری آسمان عرصه قدرت توست ،عرصه نگاه مهربانت برمازمینیان

ودریا،محدوده  اندیشه های من

اینکه گاه خشمگین است وگاه مهربان

وساحل همیشه ،آخرین مرزموجهایش

واینکه کشتیهابه فرمان واراده توبردریابه حرکت ادامه می دهند

اینکه گاه طوفان خشمت ،دلهارادرهم می شکندتا تو را به یادآوردند

 خدایا،چه بسیاردرطوفانهای سخت زندگی تورافریادزده ام

وچه بسیارنامت را،آرام آرام زمزمه کرده ام

ای مونس شبهای تاریک  واندیشه های شیرینم

انفاق و تاریکی شب و روشنایی روز

 

الذین ینفقون اموالهم بالیل والنهارسراوعلانیه فلهم اجرهم عندربهم

ولاخوف علیهم ولاهم یحزنون

کسانی که مال خودراانفاق می کنند درشب وروز ،نهان وآشکار،آنان راپاداش نیکونزدپروردگارشان خواهدبودهرگزازحادثه آینده بیمناک وازامورگذشته اندوهگین نخواهندشد

رعد و برق

 یک لبخندوشایدنگاهی منتظر،ازدورها،شایدهمین نزدیکی

چندخانه آن ورتر،کودکی آرام می گرید،منتظر،وچشمانش به

نقطه ای خیره مانده،

 اینکه ازآنچه دوست داری بگذری ،آن هم درحدامکان،نه بیشتر،وبخشیدن بی منت

به آنکه محتاج است ومنتظر،گاه درتاریکی شب وگاه درروشنایی روز

آنگاه که لبخندصبح تورادعوت می کندبه بهترینها

وآنگاه که پرده شب،خواب راازدیدگانتان ربوده،به امیداینکه هیچگاه

بیمناک نخواهی شدواندوهی قلبت رانخواهدآزرد.

وبخشش پنهانی زیباست چراکه هیچگاه نگاه شرمگین بنده ای ازبندگان خدارانخواهی دید

وآشکارابه شرط آنکه هیچگاه نگاهت سرشارازریاوخودبرتربینی نباشد

که خداوندمتعال فقط هدیه بی منت راارج می نهد

وهدیه پرهیزکاران ومتقیان را

برف وتنهایی

دریک شب سردزمستانی،که برف همه جاراپوشانده بود،قدم می گذاشت

اوراهش راگم کرده بود،تادوردستها برف به چشم می خورد وسپیدی برف

چشمانش رازده بود،اما هنوز امیدش راازدست ندا ده بود.

هرچه دورترمی شد به سختی پایش رابلند می کردوبرروی زمین می گذاشت

اومی دانست عاقبت بیابان سپیدتمام می شود ومی توانست درکنار آتش گرم بنیشیند

آیاتاریکی شب مانع دیدنش می شد؟یاسپیدی برف که چشمانش رازده بود

آیاماه راکه دربالای سرش؛آسمان راسرخ رنگ کرده بودنمی دید

چرافقط به انتهای راه می اندیشید؟!

آیامی خواست مثل دخترک کبریت فروش ،مردمانی که دیشب ازکنارش بی تفاوت

گذشته بودن،صبح برایش گریه کنند

فراموش کرده بود،کسی که آسمان رابه آن زیبایی رنگ کرده بودودشت رابه آن

آرامی به خواب فروبرده بودمی توانست بیابان سردرابرایش گلستان کند

همانگونه که آتش سوزان رابرای دوستش گلستان کرد

خداهم اورادوست داشت

هرچندمیان سرمای شدید،تنهاوسرگردان ،بیهوده قدم می گذاشت

خداهم اورادوست داشت

بیابانهای سوزان

 

بیابانهای سوزان و خشک

و بوته های خار، آنچه بی ارزش است وتلخ

خشکی شاخه هایشان و تیزی خارهایشان

سکوت تلخ بیابانها، اینکه تا دوردستها فقط شن است وخار

به ندرت آب گوارایی به چشم می خورد و هرچه هست سراب است و خیال

وای چقدر قدرت درک و تعقلم ساده است وکوتاه

بایدخوب گوش فرادهم، وچشمانم را به روی واقعیت بدوزم

آری نسیمی آرام می وزد، گرمای سوزان خورشید حیات بخش است و دلنشین

حتی قطره ای باران، سبزی برگهای بوته ها را نویدبخش است

بیشتر،چشمانت را بگشا

آری صدای نسیم، آهنگ زمزمه های خدایی  رابا خود به این سووآن سو می برد

صدای تسبیح و ثنای شن ریزه ها

صدای تسبیح بوته های خار، که هرچیزی را که ازدید ما پست و بی ارزش است

نعمت خدای حنان ومنانش خوانندو بی هیچ کاستی ای به سجده اش مشغولند

چقدر زیباست سکوت شبهای سردبیابانها

با گرمی یاد خدا

آیا تابحال به این اندیشیده ایدچرا روزهای بیابان گرم وطاقت فرساست وشبهایش سردوتاریک؟

زیراآنجا که سکوت است، آنجاکه گرمای سوزان خورشیداست و سرمای  طافت فرسا

آیات خدای مهربانم به تصویرکشیده شده است، همیشه تضادها، زیباودلنشین است و نشان

از خدایی که به ما قدرت تعقل ونگریستن داده است

بیابان تجلی گاه نور مهتاب است و یاد خدا

 

آغوش خاک

  

پاییز زیبا و دوست داشتنی و دنیای هزار رنگ، دنیایی فارغ ازرنگها و تملقات زمینیان

برگهای درختان برآغوش خاک فروریخته بودند.

آرام گامهایم رابرروی زمین می گذاشتم و غرق درزیبایی وصف ناشدنیش بودم

با خود گفتم ،عمرمن هم همانندبرگ درختان کوتاه است.

من هم روزی به آغوش زمین سپرده می شوم.

تصور فشرده شدن درآغوش زمین،مثل تصوربرگهایی بودکه که حین خزان طبیعت به آغوش خاک سپرده می شدند.

ولی با این تفاوت که رگبرگهایشان همیشه زمزمه ای از خدا را فریادمی زدند

رنگ سبزبرگ درختان،سکوت آیات شگفت انگیز خلقت بود.

به آسمان نگریستم، آبی رنگ بود، رنگ آرامش و سکوت و پاکی

و رنگ سبز گسترده شده برروی زمین، سرود سبز خدایی

و عاقبت درکناربرگ درختان به زمین سرد، سپرده می شویم

و فقط گرمی زمزمه های ، خداییمان،سردی لحظاتمان راگرم و نورانی می کند.

اینکه فرصتها را به بادخنده و فراموشی نسپرده باشیم

و شبهای تاریک، ساکت و امیدوار خدا را خوانده باشیم.

دیگر تاریکی قبر، قلبمان را نخواهد آزرد.