قلم دردست می گیرم تا بنویسم ازکه وازچه نمی دانم  درآغازسخن نمی توان پایان را خواند

همانگونه که درآغازعشق سرانجام راسکوتی عمیق برقلبم سایه افکنده است وپرده ابهام

سراسروجودم را پوشانده است دردفترهستی به هرسومی نگرم جزکلمات زیبای آفرینش

چیزی نمی بینم وجزسکوتی که فریادازعلم وقدرت اوست صدایی نمی شنوم می خواهم

برکناره دریایی بنشینم وچشمانم رابه دوردستها بدوزم وصدای امواج آب مراباخودبه

بیکرانهاسوق دهددلم می خواهددرآن دوردستهاصدای هستی رابشنوم.دلم می

خواهدازامواج دریاپاسخ بشنوم که چگونه انالحق رانقش بستند.براستی آبی بیکران زیباست

وهرچه گشتم زیباترازدریاوآسمان ندیدم وروح پاکی وصداقت رابرپهنه زمین گسترده

 دیدم.خدواندچه زیباآفریده است برپهنه آسمان آبی وبر گستره زمین سبز.خوب بنگرید

 براستی خداوندزیباست وزیبایی رادوست دارداوبرای مخلوقات خویش آرامش رابه ارمغان

 آورده است.ای کاش می شداززشتیهادورشد.ازبدیها فاصله گرفت .پلیدیهارانابودکردوروح

 عشق واقعی به زندگی انسانها دمید.ای کاش می شدقطره قطره اشک ستارگان

رابادستهای مهربانی پاک کردوای کاش می شدازنگاه غم انگیزماتم معنی حرفهایی راکه

برزبان آورده نمی شودخواند.