حقیقت صبح

و چشمانم خواب نیمروزی را به حقیقت شبها پیوند داده است
شبهایی که در آن نور ذکر خدا را از آسمانها می بینند
چشمانم سنگین خواب است و من از حقیقت تاریکیها گریزانم
خدایا آیا مرا از خواب بیدار می کنی تا لبخند صبح را به تماشا بنیشینم
خدایا آیا مرا بیدار می کنی تا زیبایی سجده ی صبحگاهان را به سجاده ام پیوند زنم
قهوه ی تلخ باورهای خسته ام را سرکشیده ام
خدایا چند قاشق شکر به من هدیه می کنی تا شیرینی اندیشه هایم بر دهانم ذکر تو را فریاد کند
خدایامن خسته ام ، گریزان از این فراموشی یاد تو
خدایا اشکهایم را با دستهای رحمتت پاک کن
خدا من نیازمند نور هدایتت هستم
خدایا قلبهای دوستانم را و قلب شکسته ی ساحل را به باطل سوق مده و شیطان را به
عنوان همنشین ما انتخاب نفرما
ساحل، برای همه ی آنانی که روزی باورهایشان فریادی شد برای رهایی از خویشتن
از درگاهت هدایت و بخشایش را مسئلت دارد
خدایا نور ایمان را به قلبهایمان هدیه فرما
براستی چه کسی ستون هایی که به وسیله آن آسمان برفراز سرمان برافرشته و استوار است را دیده است؟ خوب بنگرید. شاید بتوان دید.