پاییز زیبا و دوست داشتنی و دنیای هزار رنگ، دنیایی فارغ ازرنگها و تملقات زمینیان

برگهای درختان برآغوش خاک فروریخته بودند.

آرام گامهایم رابرروی زمین می گذاشتم و غرق درزیبایی وصف ناشدنیش بودم

با خود گفتم ،عمرمن هم همانندبرگ درختان کوتاه است.

من هم روزی به آغوش زمین سپرده می شوم.

تصور فشرده شدن درآغوش زمین،مثل تصوربرگهایی بودکه که حین خزان طبیعت به آغوش خاک سپرده می شدند.

ولی با این تفاوت که رگبرگهایشان همیشه زمزمه ای از خدا را فریادمی زدند

رنگ سبزبرگ درختان،سکوت آیات شگفت انگیز خلقت بود.

به آسمان نگریستم، آبی رنگ بود، رنگ آرامش و سکوت و پاکی

و رنگ سبز گسترده شده برروی زمین، سرود سبز خدایی

و عاقبت درکناربرگ درختان به زمین سرد، سپرده می شویم

و فقط گرمی زمزمه های ، خداییمان،سردی لحظاتمان راگرم و نورانی می کند.

اینکه فرصتها را به بادخنده و فراموشی نسپرده باشیم

و شبهای تاریک، ساکت و امیدوار خدا را خوانده باشیم.

دیگر تاریکی قبر، قلبمان را نخواهد آزرد.