دریک شب سردزمستانی،که برف همه جاراپوشانده بود،قدم می گذاشت

اوراهش راگم کرده بود،تادوردستها برف به چشم می خورد وسپیدی برف

چشمانش رازده بود،اما هنوز امیدش راازدست ندا ده بود.

هرچه دورترمی شد به سختی پایش رابلند می کردوبرروی زمین می گذاشت

اومی دانست عاقبت بیابان سپیدتمام می شود ومی توانست درکنار آتش گرم بنیشیند

آیاتاریکی شب مانع دیدنش می شد؟یاسپیدی برف که چشمانش رازده بود

آیاماه راکه دربالای سرش؛آسمان راسرخ رنگ کرده بودنمی دید

چرافقط به انتهای راه می اندیشید؟!

آیامی خواست مثل دخترک کبریت فروش ،مردمانی که دیشب ازکنارش بی تفاوت

گذشته بودن،صبح برایش گریه کنند

فراموش کرده بود،کسی که آسمان رابه آن زیبایی رنگ کرده بودودشت رابه آن

آرامی به خواب فروبرده بودمی توانست بیابان سردرابرایش گلستان کند

همانگونه که آتش سوزان رابرای دوستش گلستان کرد

خداهم اورادوست داشت

هرچندمیان سرمای شدید،تنهاوسرگردان ،بیهوده قدم می گذاشت

خداهم اورادوست داشت