حایل میان ما و قلبمان
خدای مهربانم ،اشکهایم برروی گونه هایم می لغزید
آرام زمزمه کردم ،خسته ام ،بخاطرآوردم
لاتقنطوا من رحمه الله
وبازآرام گفتم: هیچ کس نمی دانددردلم چه می گذرد وباخود زمزمه کردم
ان الله یحول بین المرء وقلبه
گفتم چقدرتنهایم ،بخاطرآوردم
نحن اقرب الیه من حبل الورید
وباخودگفتم مرافراموش کرده ای،وباز بخاطر آوردم
فاذکرونی ،اذکرکم
خدای مهربانم ،چه زیبا بامن سخن می گویی
خدایامن اینجا هستم برروی زمینی که سبزه ها آنرا پوشانده است
برفرازسرم آسمان آبی است
می دانم گردش خورشیدوماه به حکمت توست
می دانم صدای آوازونغمه ی پرندگان بخاطرتوست
خدایا قلب کوچکم با یاد تو به وسعت آسمانت گسترده شده است
خدایا دیدگانم به نور ذاتت روشن است
خدای مهربانم هرقدر برایت بنویسم
باز کم نگاشته ام
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۲/۰۷ ساعت 21:26 توسط ساحل
|
براستی چه کسی ستون هایی که به وسیله آن آسمان برفراز سرمان برافرشته و استوار است را دیده است؟ خوب بنگرید. شاید بتوان دید.