وَلَهُ مَا سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ

و رنگ چشمانم وموهایم مشکی است

همانند شبی تاریک ،که نوازش ستاره ای رامی طلبد
 

دلم می خواست موهایم را می گشودم تا نسیم آنرا جابجامی کرد
 
وگاه بر روی صورت خسته ام می ریخت
 
ونسیم بازهم مهربانانه ،شانه ای بر آشفتگیش می کشید
 
 دلم می خواست در چمنزاری غلط می زدم
 
وبعد بر روی سبزه ها آرام می گرفتم
 
وچشمانم را به آسمان می دوختم
 
وبعد قطره قطره، اشکهایم بر صورتم می لغزید
 
وباز این نسیم بود که آنرا با خود می برد
 

چرا باید اسیر این آشفتگیها باشم
 
چرا باید میان خستگیهای زمان دست وپا بزنم
 

 چشمانم خسته است وغرق خواب
 
ا ی خدای دلتنگیها کجایی
 
مگر نگفته بودی ،وقتی صدایت می کنم
 
پاسخم را می دهی
 
حالا اینجا دلم گرفته است ونوازش مهربانیت رامی طلبد
 
بس نسیمت کجاست؟
 
آسمانت کجاست؟
 
موهایم بر صورتم ریخته است
 
دانه های اشک بر چهره ام می غلطند
 
دلم برایت تنگ شده است
 
نکند مرا فراموش کرده ای
 

 
واین سخن تکراریم را بارها وبارها شنیده ای
 
نکند مرا فراموش کرده ای!
 

 
هرچند این جمله را بارها وبارها تکرار کرده ام
 
ولی ،می دانم همیشه دستهای خسته ام را گرفته ای
 
ودوست دارم همیشه در کنارم باشی
 
آخر طاقت دوریت راندارم