شوق دیدار

سبحانه وتعالی عما یقولون علوا کبیرا"
در گذشته ،گاهی به فکر فرو می رفتم ،چشمانم را برروی هم
می گذاشتم ،تا تصویری از خدای مهربانم را تصورکنم
چنان مشتاق دیدارش بودم که حتی در قرآن کریم وقتی می خواندم ،خدا
با دو دستانش گل آدم راسرشت
با خود تصورمی کردم خداهم دست دارد
خلاصه ذهن ناقص عاجز ساحل،ساحلی که حتی نمی داند چند قدم دورتر
چه هست وچه نیست،ساحلی که حتی نمی داند ثانیه ای دیگر،چه برایش
اتفاق می افتد به دنبال خدا می گشت
نور تاریکی را می شکافد
ساعتها به آسمان شب می نگریستم ،غرق زیبایی خاموشش می شدم ،
شهابی می گذشت ،وای چقدر برایم شگرف بود
اما یک شب دیگر چشمانم را بستم وبه آسمان شب ننگریستم
راستش ،وقتی بدان می نگریستم ترس وجودم را فرامی گرفت
اینکه یکروز شکافته می شد ،ستارگانش فرو می ریختن
وآتش خشم خدای متعال ،چون جهنمی سوزان بر افروخته می شد
آری سالها بود که دیگر با نگاهی سراسر ازترس وبا بستن چشمانم به آسمان
شب می نگریستم ،اما همچنان تشنه ی دیدن بودن
چه زیبا بود برایم تصورخدایی که می خواستم با چشمان ببینمش
خدا درکنار من بود ،در آن نزدیکی ،آن دورتر ،در کنار دیگران ، در آسمان ،در ماه
آری اوبا علمش بر همه جا محیط بود ،او همه چیز را در برگرفته بود
بازهم بیشتر وبیشتر نگریستم دیگر هر تلنگری برایم نشانی از او بود
وزش نسیم مرا به یادش می انداخت ،مهتابی که پهنه دشت رامی پوشاند
دور تر می رفتم تاریکی شب ،هزاران ،هزارن ستاره وسیاره
بعد گفتم ساحل ،قبل از اینکه خدارا ببینی ،خودرا ببین
به تماشای خود نشستم ،چه خلقت شگرف وبدیعی
انگشتان ،چشمانم ، موهایم ،هزاران رگ ومویرگ
خلاصه دیدم ،خیلی دیدم ،خیلی بیشتر ازدیدن
خود را تصور کردم ،کوچکیم را
چند متر دورتر اززمین به نظاره خود پرداختم
از آن دورها،ساحل کوچک بود
هرچه بالاتر می رفتم ،ساحل کوچک وکوچکتر می شد
تادیگر چند متر بالاتر ساحل راندیدم
گفتم خدایا بس من کجایم ؟من کجایم؟
خدا تو کیستی ،همیشه مرا می بینی
ساحلی که دورتر اززاویه دید به چشم نمی آید
حتی با پیشترفته ترین وسایل دانش بشری
آری در برابر عظمت خدا،من هیچ بودم ،هیچ
به شدت گریستم ،اشکهایم همچون قطرات باران بر صورتم می لغزید
من هیچ بودم ،اما خدای متعال به من نعمتهای بی شماری داده بود
چگونه می توانستم در ذهن کوچکم ،عظمت خدار بگنجانم
چگونه می توانستم با چشمانی که فقط چند متری دورتر رامی بیند
خدارا به چشم ببینم
به راستی خدایی به این عظمت ،خدایی که نور است
خدایی که از هر وصفی منزه است ،خدای که فرزندی ندارد
خدایی که هیچ کس همانند اونیست ،خدایی که همه چیز را در برگرفته
"ولا یحیطون بشئ من علمه الا وسع کرسیه السماوات والارض"
آیا من می توانستم هزاران هزار ،رگ ومویرگ درونم را ببینم ؟
آیا من می توانستم خونی که در رگهای من جریان داشت ببینم؟
مگر نه اینکه خدای مهربان از رگ گردن به من نزدیک است
مگر نه اینکه خدا،عرشش در آسمانها قرار گرفته است؟
چشمانم را بستم خدا درون من بود ،آیا بهتر ازاین می خواستم خدارا ببینم
هر ضربه ای که قلبم می زد ،بیشتر وبیشتر اورا درون خود احساس می کردم
چشمانم را گشودم ،بازهم خدارا دیدم
در برگ گلها ،در پهنه دشت ،در آبشار خروشان
چه بسیار باخدایی که مرامی دید لب به سخن گشوده بودم
او بینا بود وبصیر و من نابینا
وگاه از شرم دیدگانم را می بستم وهیچ نمی گفتم
البته فقط زبانم نمی چرخید بلکه می دانستم در سکوت هم خدا صدای دل مرامی شنود
چشمانم را می بستم ،هیچ نمی دیدم
اما می دانستم خدامرا می بیند ،دیگر می دانم
می دانم ،شوق به چشم دیدنش را ندارم
اودر کنار من است ،حتی وقتی چشمانم را برای همیشه از این دنیا فرو بندم
او وقتی صدایش می کنم پاسخم را می دهد ،اما گوشهای من یارای شنیدن ندارد
"سبحانه وتعالی عما یقولون علوا کبیرا"
براستی چه کسی ستون هایی که به وسیله آن آسمان برفراز سرمان برافرشته و استوار است را دیده است؟ خوب بنگرید. شاید بتوان دید.