هدیه ای از قاصدک
وقتی تو با من سخن می گویی
بی درنگ عطر سیب را احساس می کنم
در ترانه های تو بوی سیب و باران است
و طراوت نسیم
من با تو به عظمت آسمان می رسم
و به سر وقت خدا می روم
در نوشته های توست
که شعر به شور و شعور می آید
ساحل عزیز ! هر گاه دلتنگ شدی
زیر عظمت آسمان بنشین
و موهایت را در باد رها کن
بگذار باد دلتنگی ات را به خانه ی سبز خدا ببرد
در گوش او زمزمه کن آزردگی ات را
می دانی تمام ستاره ها در دلتنگی ات شریک می شوند
هر گاه که از صمیم دلت او را می خوانی !
+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت21:1توسط قاصدک
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۱۹ ساعت 11:52 توسط ساحل
|
براستی چه کسی ستون هایی که به وسیله آن آسمان برفراز سرمان برافرشته و استوار است را دیده است؟ خوب بنگرید. شاید بتوان دید.